تبليغاتX
مركز آموزش ايرانيان


سایه ی دریا...




نويسندگان



آثار تاريخي يك عاشق



دوستان عاشق تنها



وضعیت من در یاهو



آمار وب



طراح قالب:



لوگو دوستان



موزیک و سایر امکانات





دستم ميلرزد

دستم نه
اما دلم به هنگام نوشتن نام تو مي لرزد!
نمي دانم چرا
وقتي به عكس سياه و سفيد اين قاب طاقچه نشين نگاه مي كنم
پرده لرزاني از باران و نمك
چهره تو را هاشور مي زند!
همخا نه ها مي پرسند:
اين عكس كوچك كدام كبوتر است
كه در بام تمام ترانه هاي تو
ردپاي پريدنش پيداست؟
من نگاهشان مي كنم
لبخند مي زنم
و مي بارم!
حالا از خودت مي پرسم!
آيا به يادت مانده آنچه خاك پشت پاي تورا
در درگاه بازنگشتن گل كرد
آب سرد كاسه سفال بود
يا شورابه گرم نگاهي نگران؟
پاسخ اين سوال ساده
بعد از عبور اين همه حادثه در يادت مانده است؟
.......................
فرض كن پاك كني برداشتم
و نام تورا
از سرنويس تمام نامه ها
و از تارك تمام ترانه ها پاك كردم!
فرض كن با قلمم جناق شكستم!
به پرسش و پروانه پشت كردم
و چشمهايم را به روي رويش رؤيا و روشني بستم!
فرض كن ديگر آوازي از آسمان بي ستاره نخواندم
حجره حنجره ام ازتكلم ترانه تهي شد
و ديگر شبگرد كوچه شما
صداي آوازهاي مرا نشنيد!
بگو آنوقت
با عطر آشناي اين همه آرزو چه كنم؟
با التماس اين دل در به در!
با بي قراري ابرهاي باراني.......
باور كن به ديدار آينه هم كه ميروم
خيال تو از انتهاي سياهي چشمهايم سوسو مي زند!
موضوع دوري دستها و ديدارها مطرح نيست
همنشين نفسهاي من شدهاي
با دلتنگي ديدگانم يكي شده اي!

[+] نوشته شده توسط پریناز در 22:41 | |







مثل مداد باش

مثــل مــداد بــاش !

پسرک از پدر بزرگش پرسيد :
- پدر بزرگ درباره چه مي نويسي؟

پدربزرگ پاسخ داد :
درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه مي نويسم، مدادي است که با آن مي نويسم. مي خواهم وقتي بزرگ شدي، تو هم مثل اين مداد بشوي !

پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چيز خاصي در آن نديد :
- اما اين هم مثل بقيه مداد هايي است که ديده ام !

پدر بزرگ گفت : بستگي داره چطور به آن نگاه کني، در اين مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بياوري، براي تمام عمرت با دنيا به آرامش مي رسي :

صفت اول : مي تواني کارهاي بزرگ کني، اما هرگز نبايد فراموش کني که دستي وجود دارد که هر حرکت تو را هدايت مي کند. اسم اين دست خداست، او هميشه بايد تو را در مسير اراده اش حرکت دهد.

صفت دوم : بايد گاهي از آنچه مي نويسي دست بکشي و از مداد تراش استفاده کني. اين باعث مي شود مداد کمي رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تيزتر مي شود ( و اثري که از خود به جا مي گذارد ظريف تر و باريک تر) پس بدان که بايد رنج هايي را تحمل کني، چرا که اين رنج باعث مي شود انسان بهتري شوي.

صفت سوم : مداد هميشه اجازه مي دهد براي پاک کردن يک اشتباه، از پاک کن استفاده کنيم. بدان که تصحيح يک کار خطا، کار بدي نيست، در واقع براي اينکه خودت را در مسير درست نگهداري، مهم است.

صفت چهارم : چوب يا شکل خارجي مداد مهم نيست، زغالي اهميت دارد که داخل چوب است. پس هميشه مراقب باش درونت چه خبر است.

و سر انجام پنجمين صفت مداد : هميشه اثري از خود به جا مي گذارد. پس بدان هر کار در زندگي ات مي کني، ردي از تو به جا مي گذارد و سعي کن نسبت به هر کار مي کني، هشيار باشي و بداني چه مي کني.

[+] نوشته شده توسط پریناز در 23:1 | |







HasanArabi☺►success.bmp



نگاهي به درخت ســـيب بيندازيد. شايد
پانـــصد ســـيب به درخت باشد که هر کدام حاوي ده دانه است. خيلي دانه دارد نه؟ ممکن است بپرسيم «چرا اين همه دانه لازم است تا فقط چند درخت ديگر اضافه شود؟»

اينجا طبيعت به ما
چيزي ياد مي دهد. به ما مي گويد:

«اکثر دانه ها هرگز رشد نمي کنند. پس اگر واقعاً مي خواهيد چيزي اتفاق بيفتد، بهتر است بيش از يکبار تلاش کنيد.»

از اين مطلب مي توان اين
نتايج را بدست آورد:

-
بايد در بيست مصاحبه شرکت کني تا يک شغل بدست بياوري.

-
بايد با
چهل نفر مصاحبه کني تا يک فرد مناسب استخدام کني.

-
بايد با پنجاه نفر صحبت کني تا يک
ماشين، خانه، جاروبرقي، بيمه و يا حتي ايده ات را بفروشي.

-
بايد با صد نفر آشنا شوي تا
يک رفيق شفيق پيدا کني.

وقتي که «قانون
دانه» را درک کنيم ديگر نااميد نمي شويم و به راحتي احساس شکست نمي کنيم.

قوانين
طبيعت را بايد درک کرد و از آنها درس گرفت.

در يک کلام:

افراد
موفق هر چه بيشتر شکست مي خورند، دانه هاي بيشتري مي کارند.

HasanArabi☺►succsss.jpg



همه
امور به هم مربوطند

آيا دقت كرده ايد كه هر
وقت به طور منظم ورزش مي كنيد، ميل به غذاهاي سالم تر و بهتر داريد؟

آيا دقت كرده ايد كه
وقتي غذاهاي سالم تر و بهتري مي خوريد انرژي بيشتري داريد و طبعاً دوست داريد كه ورزش كنيد؟

همه چيز در زندگي به هم مربوط است
. روش تفكر شما روي روحية شما مؤثر است، روحية شما بر نوع راه رفتنتان مؤثر است، راه رفتن شما روي نحوة گفتارتان اثر مي گذارد، روش حرف زدنتان روي طرز فكرتان مؤثر است!

تلاش
براي پيشرفت در يك بُعد زندگي بر ساير ابعاد زندگي اثر مي گذارد.

وقتي در خانه خوشحال هستيد،
در محل كار نيز احساس شادي بيشتري خواهيد كرد و وقتي سر كار شاد باشيد در خانه نيز شاد خواهيد بود.

اينها به چه معناست؟

- اينكه براي پيشرفت در زندگي مي توانيد از هر نقطه
مثبتي شروع كنيد. مي توانيد با برنامه اي براي پس انداز، نوشتن ليست اهدافتان، رژيم غذايي يا تعهد براي گذراندن وقت بيشتر با فرزندانتان شروع كنيد. اين كار مثبت منجر به نتايج مثبت ديگر هم مي شود، چون که همه امور به هم مربوطند.

- مهم نيست كه تلاشي كه جهت
«پيشرفت» مي كنيد كجا صرف مي شود. مهم اين است كه شروع كنيد.

- عكس اين قضيه هم صادق
است. يعني اگر يك بعد زندگي شما خراب شد، ساير ابعاد هم به زودي خراب مي شود. بايد به اين مسأله دقت خاصي داشته باشيد.


در يک
کلام

هر كاري كه انجام مي دهيد به نوبه خود
اهميت دارد زيرا  بر امور ديگر نيز مؤثر است.

 



HasanArabi☺►succs.jpg


چرا؟
(WHY)

من دست
ندارم.» بلكه پرسيد: «با پاهايم چه كاري مي توانم انجام دهم؟»، و من هنگامي كه ديدم او با استفاده از پاهايش با چوبهاي غذا خوري ژاپني مي تواند غذا بخورد، با خود گفتم: «او هر كاري را مي تواند انجام دهد».

هنگامي كه بلايي به
سرمان مي آيد، يا همه چيزمان را از دست مي دهيم يا كسي كه عاشقمان بوده ما را ترك مي كند، اغلب ما از خودمان مي پرسيم:

«چرا؟»
«چرا من؟»

«چرا حالا؟»

«چرا او مرا سرگشته و تنها رها كرد؟»

سؤالاتي كه با
 «چرا» شروع مي شوند، ممكن است ما را به يك چرخة بي حاصل بيندازند.

اغلب جوابي براي اين
"چرا" ها وجود ندارد و يا اگر هم جوابي وجود داشته باشد،اهميتي ندارد.

افراد موفق سؤالاتي
از خود مي پرسند كه با «چه»  شروع مي شوند:

«چه چيزي از اين پيشامد آموختم؟»

«چه كاري بايد در برخورد با اين پيشامد بكنم؟»

و هنگامي كه پيشامد واقعاً
فاجعه آميز است، از خود مي پرسند: «چه كاري طي 24ساعت آينده مي توانم بكنم تا اوضاع كمي بهتر شود؟»

در يک کلام

افراد خوشبخت هيچوقت نگران نيستند كه آيا زندگي بر «وفق مراد» هست يا نه.

HasanArabi☺►succssss.jpg

اينها از آنچه كه دارند بيشترين استفاده را مي كنند و آنچه كه از دستشان بر مي آيد انجام مي دهند. و اگر زندگي بر وفق مراد نبود، خيلي مهم نيست كه «چرا؟»

 دوست من «جان فوپ» وقتي متولد شد دست نداشت ولي هيچ وقت از خودش سوال نكرد چرا؟


[+] نوشته شده توسط پریناز در 15:9 | |







نوای قلبم رو خوب گوش کن.....

دیگر آهنگ ملایم و زیبا نمی نوازد....

روزها ، ماها ، سالها میگذرند اما ...

اما هنوز این غم آرامم نکرده ....

خوش به سعادت تو ای دوست...

چه زیبا بارت را بستی و رفتی....

ای کاش دلت به رحم می آمد و

مرا در این روزگار بی رحم تنها رها نمیکردی....

قصه رفتنت را شنیدم و آرام اشکم فرو ریخت...

بیشتر از فراغت ، افسوس و حسرت رفتنت را دارم...

روزگاري رفت ومن در هر زمان


 

آزمودم رنج غربت را بسي


 

درد غربت مي گدازد روح را


 

جز غريب اين را نمي داند کسي


 

هست غربت گونه گون در روزگار


 

محنت غربت بسي مرگ آور است


 

از هزاران غربت اندوه خيز


 

غربت "بي همزباني" بدتر است

--------------------------------------------------------------

داشتم آسمونی میشدم و پر میکشیدم به یه دنیای دیگه.

اما حیف که این زمین منو زندانی خودش کرد.اونقدر این خواب طولانی شد

که بخواب عمیقی فرو رفتم و دیگه همه چی شد رویا و آرزو.........

هرزگاهی از این خواب بیدار میشم و سعی میکنم خود را آماده پرواز کنم

و برم به جایی که آدماش این همه ریاکار و درغگو نیستن.اما افسوس که نمیتوانم.

اشک میریزم و التماس معبود میکنم و میخواهم که مرا از این بند آزاد کند.

اما این خواب عمیق لیاقت آسمونی شدن رو ازم گرفته.

وای دنیا لعنت بر تو که تموم دلخوشیهامو ازم گرفتی.

چشمهایم رو می بندم و به گذشته ای که دوران کودکی و نوجوانیم رو رقم زد پا میگذارم.

آهی از سر حسرت میکشم....

ای کاش میشد و برمیگشتم و از نو میساختم.........

------------------------------------

  چه فصل اسیری

چه بهار غریبی

 

دلم برای اسمانی تنگ است که بی ریا می بارید

افسوس که او هم همدست روزگار گشت

دلم میسوزد

چه فصل بی کسی

چه بهار غریبی

...................

 

امروز هم مرور کردم درس خاطرات را

و باز هم شعله قلبم فزون شد

درس امروز درس

حسرت

بود

میدانی چیست؟

گمان نمیکنم...

نه؛قلب سرد چه می فهمد اینها را

چه فصل تنهایی

چه بهار غریبی

.......................

 

دلخوشم به تنهایی ؛ که چه بی ریاست

یکرنگ و همرنگ...

حسرت همدمی بی ریا

قلبم را سوزان تر از قبل کرد

پس....

کجا رفت آن قلب مهربان

کجا رفت آن وعده های شیرین

چه شد آن نگاه لبریز از عاطفه

چه فصل عجیبی

چه بهار غریبی

...................

 

هر شب در میان رویاهایم به تماشایت می نشینم

اما چه سود .....

وباز هم با آرزوهایم نفس میکشم

وباز هم

حسرت

 

 

 


[+] نوشته شده توسط پریناز در 11:42 | |







من زمين بودم و تو، آسماني آبي


من زمين بودم، محتاج بر آن گريه تو


تو بباري بر من، من شوم سيرابت


روح من بود که محتاج تو بود


دل من بود که حيـــران تو بود


زندگي بال و پري داشت به اندازه عشق


زندگي لبخندت، زندگي دستانت


زندگي شعر من و قلب تو بود


زندگي زيبا بود....


و تو اما پي رنگ دگري


ناگهان آسمان رنگ دگر گشت


زندگي رفت زدست


و زمين تنها شد


و سفرکرد ز روحش نفس زنده عشق


در پس پنجره تنهايي


زندگي حس غريبي شد و زيبايي رفت


زندگي چيزي شد


که لب طاقچه عشق تو از يادم رفت


[+] نوشته شده توسط پریناز در 11:20 | |







تقدیم به همه آزادگان ایران و مبارزان راه آزادی...

ساعت درست هشت دقیقه تکان نخورد

بعدش شروع شد به صدا...تیک..تاک..تاک

یک زن دوباره جیغ کشید از هوای درد

ای بی حیای لعنتی...فاک..فاک..فاک

 

در افتضاح فاجعه مبهم زمین

در امن شهر(!) ظالم این اجتماع پست

مردی که باز له شده زیر شکنجه ها

ضحاک ماردوش کنارش نشسته است!

 

با این عدالتی که ستم/کار می شود

از زهر و هر شکنجه و از درد بدتر است

هر کس که انتقاد کند از بیان او

با دید کور قاضی این شهر کافر است

 

در انتهای دوری یک پیچ منحنی

دردی که جیغ های مرا پاره می شود

مردی هنوز منتظر وام مسکن است

یک زن برای نان شب آنکاره میشود!

 

اینجا دلم برای خدا تنگ شد ولی...

بیهوده می رویم در این ارتفاع پست

استامپ های حاضر و یک برگه سفید

آماده ی هجوم بر انگشت های شصت!

 

-اندیشه و تفکر ما را نمی خرند

باید delete کرد شما را از این حصار

بعدش دوباره رد شدن از کوچه های ترس

از این حصار پوچ پر از سیم خاردار

 

ای میهن ای شکوه هزاران امید سرد!

باید برای غربت خاک  تو خون گریست

آزادی من و تو در این خاک گم شده

گشتم نگرد میهن من نیست..نیست..نیست...

 

با اولین شکوفه پاییزی بهار

زیبایی ات میان هزاران درخت زرد!

در انزوای بی کسی و انتهای شعر

« ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد »


[+] نوشته شده توسط پریناز در 14:24 | |







میان عقربه ها وقتی که میچرخند

زمان ,محصورترین مسکون متغییر است

مردها فلسفه میبافند.....زنها زنجیر

و جهانی وحشتناک از تصویری زیبا ترسیم می کنند

علت واضح است :

                              همه چیز در گذر زمان فاسد میشود

                                      حتی حقیقت.....

                                                       حتی عشق....!!!!!!


[+] نوشته شده توسط پریناز در 1:9 | |







قدم اول

فاصله ی وصل بین منطق حقیقی و واقعیت های روزمره یک آه است.
ریشه یابی راز و رمز های دورافتادن جامعه ی امروزمان از مفهوم واقعی رفاه و عدالت اجتماعی نه بخاطر بی ارزش شدن واژه ها و پوشیدن لباس کلیشه،که بیشتر بخاطر خالی شدن حقیقت از لباس تعهد است.
شاید منطق حقیقت چیزی جز وصل اصل نیازهای انسانی و روح خواسته ای توده نباشد درحالیکه در نگاهی واقع گرایانه این اصول هیچ گاه مبنایی اجرایی برای تبدیل اوضاع نیافته است.
به بیان بهتر وجود اهرم هایی چون انتخابات حق نقد و اعتراض،رفراندوم و...نه تنها برای تبدیل و تعدیل شرایط به نفع تحقق حداقل نیاز های جامعه استفاده نشده که اهرمی بوده برای قدرت طلبیها و صف شکنی ها و قدعلم کردن ها در جهت یافتن پایگاهی قویتر جهت دور نگه داشتن توده ی جامعه از ابتدایی ترین حقوقشان و در این نبرد بی پایان قدرت آنچه کاملا از اذهان عمومی پاک شده است اصل رفاه و عدالت اجتماعی ست.
فضاسازیهای شبه سیاسی حول و حوش انتخابات و تهدید به تحریم و فریاد های چندروزه و اعتراضهای گذرا بدون ریشه یابی صحیح معضلات و مشکلات نیز نه تنها گره ای از این بافه ی سنگین دور گردن ملت باز نمی کند که بسیاری مسائل را در هیاهوی صداها و شعارها و صف کشی ها به وادی فراموشی می سپارد
. از نظر نگارنده شاید حق رای،حق انتخاب،حق بودن و خواستن و شنیده شدن در بسته ترین فضای ممکن و با حداقل حداقلهای پیش رو تنها مجالی باشد برای شروعی نوپا در جهت یافتن نیازها و خواسته های خود و سعی در احقاق حقوق از دست رفته.به حتم باز کردن باب نقد و اعتراض برای پس گرفتن حقوق حقه ی ملت جز با حضور فراگیر و صف های متحد در کنار هم در بستر جامعه ممکن نخواهد بود آنچنان که دسته ای شاخه ی گندم قابل قیاس با هکتارها کشت زار نیست.
اصل بر خواستن ابتدایی ترین قدمیست که باید برداشته شود و این خواستن دست جمعیست که راه را برای بسته شدن درهای ظلم و جور و بی تفاوتی می بندد.در این اصل نه اجباری هست و نه اجحافی آنچه باقی می ماند تنها نگاه به روح واقعی خواست جامعه است و در اختلافات و اشکالات پیش رو نیز نظر به آرای عمومیست که ره گشاست.
فاصله ی بین منطق حقیقی و واقعیت های روزمره را شاید تنها با دستان گره کرده مان بشود پرکرد آنوقت است که گفتن از انسان های بازداشت شده ها ،روزنامه های توقیف شده،اعتراض های کارگران و معلمان و هزاران هزار معضل اجتماعی سیاسی دیگر رنگ می یابد
پس بگوییم چه می خواهیم و باهم باستیم و بخواهیم

[+] نوشته شده توسط پریناز در 22:40 | |







خوشبختی

معنای خوشبختی

" خوشبختی برای آدم‌های مختلف فرق می‌کنه ولی رسانه‌ها سعی می‌کنن جوری جلوه بدن که همه به یک روش می‌تونن خوشبخت بشن "

 

"خوشبختی (: اینکه اگر به گذشته نگاه کنم احساس نکنم که موقع انجام کارها اشتباه کردم. ممکنه به گذشته که نگاه کنم با خودم بگم که اگر فلان کار رو نمی‌کردم بهتر بود ولی این مهم نیست. مهم اینه که در نگاه به گذشته درک کنم که در اون موقع چرا اون کار رو کردم و بدونم که اون موقع به نظرم اون کار درست بود. یک هدف دیگه هم دارم: کاری نکنم که اگر همه بدونن، ناراحت بشم. لازم نیست هر کاری رو جار بزنم ولی کلا دوست ندارم کاری بکنم که حس کنم بقیه نباید بدونن. این چند جمله رو اینجوری هم می‌شه تفسیر کرد: هدفی ندارم. در لحظه سعی می‌کنم درست حرکت کنم ولی برای آینده دور هدفی ندارم. بخصوص اگر هدف چیزهایی مثل خارج رفتن، استاد دانشگاه درست و حسابی شدن، اختراع کردن، پول زیاد و ... باشه. در لحظه راحت و شاد زندگی می‌کنم و معتقدم آینده خودش خوب پیش می‌یاد. نیومد هم مهم نیست چون من فعلا که خوشحالم :) " (البته سعی می کنم ) همانطور که خوشبختی برای آدم های مختلف فرق میکنه دیدگاههای ما نسبت به خوشبختی و روش پی جویی اون هم مسلماً می تونه متنوع باشه. نکته ی دیگری که به نظرم بد نیست اضافه کنم اینه که بعضی وقت ها ملاک درستی کار ما، تائید دیگران نیست. هنجارشکنان کسانی هستند که با شناکردن بر خلاف جریان آب بر جریان زندگی خود و اطرافیان شان تاثیر می گذارند در حالی که معاصران شون به ارزش کار اون ها پی نبرده باشند اما به تدریج و در پی فعالیت های ایشان، در بلند مدت زندگی جمعی مسیر تازه و بهتری را در پیش می گیرد.


[+] نوشته شده توسط پریناز در 0:45 | |







شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست
عشق، آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
بوسه ای زد بر لب درگاه او
پر ز لیلا شد دل پر اه او


گفت یارب از چه خارم کرده ای ؟
بر صلیب عشق دارم کرده ای ؟
جام لیلا را بدستم داده ای
و اندر این بازی شکستم داده ای
نشتر عشقش به جانم میزنی
دردم از لیلاست، آنم میزنی
خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم، تو مجنونم مکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو ... من نیستم


گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پنهان و پیدایت منم
سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یکجا باختم


کردمت آواره ی صحرا، نشد
گفتم عاقل می شوی اما، نشد
سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا بر نیامد از لبت
سال ها او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی، گفتم بلی
مطمئن بودم به من سر میزنی
بر حریم خانه ام در میزنی


حال این لیلا که خارت کرده بود
درس عشقش بی قرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم

 


[+] نوشته شده توسط پریناز در 14:16 | |







ولنتاین ، روز عشق

قصه - ولنتاین - از کجا شروع شد؟ دقیقا از گل و ماه و ستاره !
حدودای 1700 سال پیش در روم (اونوقت ها شما هنوز به دنیا نیومده بودین!) حاکمی بنام کلودیوس بوده که فکر میکرده سربازای مجرد از متاهل ها قویتر هستن. واسه همینم ازدواج رو ممنوع میکنه تا سربازاش نتوننن ازدواج کنن و بقول خودش قوی بمونن. هر کسی هم که سرپیچی میکرده کشته میشده. این وسط یک کشیش به نام ولنتاین، برای سربازای رومی خطبه عقد میخونده ! حالا اینکه اون زمانا خطبه هم بوده یا همینجوری الکی پلکی بوده من نمیدونم والا، خلاصه حاکم از این جریان خبردار می‌شه و دستور می‌ده که ولنتاین روبندازن زندان.


والنتاین در زندان عاشق دختر زندانبان می‌شه. اینجاس که میگن خر بیار و باقالی بارکن! خلاصه نامه نگاری و sms بازی و اینا شروع میشه و هر بار که ولنتاین برای دخترک نامه ای مینوشته زیرش مینوشته “از طرف ولنتاین تو”. این که زیر همه کارت های روز ولنتاین می بینید که نوشتن “From your Valentine” از همونجا اومده. خوب کجا بودیم ؟ آهان. بالاخره این جناب ولنتابن چند روز بعدش بخاطر قانون شکنی اعدام میشه و چون جرمش هم رسوندن دختر و پسرای عاشق به همدیگه بوده از اون به عنوان شهید راه عشق یاد میکنند و از اون زمان ولنتاین رو بعنوان نماد یک عاشق تمام عیار مطرح کردن و روزشو روز عشق گذاشتن. همین دیگه !


روز ولنتاین چه میکند دخترا و پسرا؟
در بیشتر کشورهای دنیا ، دختر و پسرایی که با هم دوست هستن یک بسته شکلات بهم کادو میدن. همونجور که میدونید شیرینیها باعث ایجاد شادی میشن و شاید علت اینکار هم از قدیما این بوده باشه. اما در ایران معمولا چند شاخه گل، یک عروسک خرس کوچولو ، یه قلب (ازین پفکی ها) و یا چیزی شبیه این هم بچه ها برای همدیگه میخرن. سعی کنید کادویی که میخرید یکمی سلیقه هم توش باشه. همیشه پول خرج کردن راه ابراز عشق نیست. یکمی سلیقه میتونه کادوی شما رو برای کسی که دوستش دارید جذاب تر کنه .


و اما پیشنهادات ما برای خرید کادو (خطاب به دختر خانم ها):
- پسرها معمولا از عروسک خوششون نمیاد. سعی کن پسرونه فکر کنی.
- اول به تیپش نگاه کن ، بعد براش کادو بخر
- قیمت کادو خیلی مهم نیست. سعی کن یه چیزی برای بخش که بتونه استفاده کنه. البته در حالت عالی یک شاخه گل و یک بسته شکلات کافیه ، اما اگه خواستی کادوی دیگه ای براش بخری گفتم که نگی نگفتی.
- نوشتن یک نامه تو کاغذ بهمراه چند تا گلبرگ گل سرخ خشک شده یا تازه، میتونه خیلی عشقولانه باشه
- اولین آهنگی رو که با هم باهاش خاطره دارین میتونی رو نوار یا CD براش بخری.
- بچه ها حواستون باشه که شکلاتی که میخرید بیش از 70 درصد کاکائو نداشته باشه.(روی شکلات های خارجی نوشته) شکلات هایی که بیش از 70 درصد کاکائو دارن تلخ و گاهی ترش هستن و برای خوردن با مشـــروبه ! نه چایی. بنابراین همیشه گرون تر بودن دلیل بهتر بودن نیست.



و پیشنهادات ما برای خرید کادو (خطاب به آقا پسرها):
- اول از همه اینکه یک شاخه گل فراموش نشه لطفا
- از خرید گلهای گلایل و مانند آن که باعث خنده دوست های دوست-دخترتون میشه جدا خودداری کنید. گل سرخ و رز کفایت میکنه.
- یک بسته شکلات کوچک ، ترجیحا مغزدار ! آخه من خودم ازینا بیشتر دوست دارم
- یک بسته جوراب
صورتی ، یا قرمز میتونه سورپرایز خوبی برای کادوتون باشه
- بسته بندی کادویی که هدیه میدین خیلی مهمه. این نشون میده که شما چقدر برای دوست-دخترتون وقت گذاشتین.
- از خرید عرسک های بزرگتر از قد دوست جونتون جدا خود داری کنید. نمی گید چجوری باید اون عروسک رو ببره خونشون ؟ تازه اگه با ماشینتون هم برسونیدش ، ممکنه یوقت بابایی یا مامانی یه سوالی ازش بپرسه که مجبور شه بگه این عروسک رو مریم جون بخاطر تولد پارسالش بهش کادو داد (که اونام عمرا باور کنن)
- این روزها خرید شمع های خوشگل و رنگی خیلی مد شده. یه دونه شمع هم کنارکادوتون باشه.
- کارت تبریک دست ساز ! این نشون میده که چقدر دوستش دارین و خودتون براش یک کارت تبریک درست کردین. چند تا جمله عاشقانه هم لطفا پشتش ضمیمه شود.
- سعی کنید روز ولنتاین یک جای متفاوت با هم قرار بذارید. کافی شاپ دیگه خیلی تکراری شده . پارک جمشیدیه ! یا یه جای جنگلی میتونه جای خوبی برای جشن گرفتن روز عشق باشه.


جک روز ولنتاین :
یه روز یه آقاهه میره تو مغازه و میگه: آقا کارتی دارین که روش نوشته باشه “تو تنها عشق من هستی” ؟
فروشنده هم میگه : بله
آقاهه : لطفا 16 تا ازش بدین !


[+] نوشته شده توسط پریناز در 15:20 | |







تولد

تولدش بود.

۲ روز پیش.

اول بهمن

 برام مهم نبود.چون امسال یکی دیگه باید بهش تبریک میگفت.نه من.

فقط خاطراتش عذابم داد.

نمیدونم باید براش چه آرزویی کنم........

شاید آرزوی پیدا کردن یه عشق واقعی یا شاید اینکه دنبال هوس نره آرزوی خوبی باشه.

یا حق


[+] نوشته شده توسط پریناز در 22:15 | |







قوانین مردونه که اگه خانوما بخونن آبروی آقایون میره 1984


خوشبختانه یک مرد بعد از مدتها وقت گذاشته و قوانین مردونه رو به رشته ی تحریر دراورده پس لطفا بخونید. لطفا دقت کنید که تمام این قوانین با عدد یک شماره گذاری شدن یعنی هیچ کدومشون برتری نسبی به دیگری ندارن:
- مردها نمیتونن فکر کسی رو بخونن.
- دیدن مسابقه فوتبال مثل تماشای ماه شب چهارده توی آسمون جذاب و قشنگه. اجازه بدید همینطور بمونه.
- خرید کردن، مسابقه فوتبال نیست. و امکان نداره که ما به خرید به این شکل نگاه کنیم.
- گریه کردن یک جور تهدید به حساب میاد.
- لطفا چیزی رو که می خواهید، واضح بگید. اجازه بدید کمی روشن تر بگم، اشارات زیرکانه، اشارات قوی و اشارات مبرهن ولی غیر مستقیم به یک موضوع اصلا به کار نمی آد. لطفا اصل درخواستتون رو واضح بگید.
- “بله” یا “خیر” بهترین جواب ممکن به خیلی از سوالات هستند.
- لطفا در صورت نیاز به حل یک مشکل، پیش ما بیایید و درد دل کنید، این کاریه که ما مردا انجام میدیم. همدردی کردن وظیفه دوستان مونث شماست نه ما مردها.
- سردردی که هفده ماهه داره شمارو آزار میده یک مشکل واقعیه لطفا یک پزشک رو ببینید.
- هر مطلبی که شش ماه پیش از طرف ما مردها گفته شده الان به عنوان استدلال غیر قابل قبوله. در واقع تمام نظرات ما فقط برای هفت روز معتبرند نه بیشتر.
- اگر فکر می کنید چاقید، خوب احتمالا هستید. لطفا از ما نپرسید.
- اگر مطلبی که ما گفتیم رو میشه دو جور ازش برداشت کرد و یکی از این برداشتها شما رو عصبانی و ناراحت میکنه منظور ما اوون یکی برداشت بوده.
- شما میتونید یا از ما بخواهید که کاری رو انجام بدیم یا بهمون بگید که چطوری انجامش بدیم. نه هر دوش. اگر شما از قبل میدونید که چطوری میشه اوون کارو بهتر انجام داد خوب خودتون دست بکار شید.
- کریستف کلمب احتیاجی نداشت که مسیر رو بهش یاد بدن. ما هم همینطور
- تمام مردها فقط در 16 رنگ اشیا رو میبینند. دقیقا مثل ویندوز default . برای ما هلو یک میوه است نه رنگ. پرتقال هم یک جور میوه است نه رنگ. ما واقعا نمی فهمیم رنگ پوست پیازی یعنی چی.
- اگر ما از شما بپرسیم چی شده و شما بگید “هیچی” ما هم طوری رفتار میکنیم که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. ما میدونیم که شما دروغ میگید اما فقط ارزششو نداره که آدم سرشو بخاطرش درد بیاره
- وقتی ما دوتایی قراره بریم جایی، چیزی که شما پوشیدید کاملا مناسب و قشنگه … اینو واقعا میگم
- شما به اندازه ی کافی لباس دارید
- شما کفش، زیادی هم دارید
- من کاملا خوش فرمم. گرد هم یک جور فرمه خوب
- ممنونم که اینو خوندید. آره میدونم امشب باید تو آشپزخونه بخوابم. ولی اینو میدونستید برای ما مردا اصلا مهم نیست. فکر میکنیم رفتیم کمپینگ

[+] نوشته شده توسط پریناز در 11:36 | |







عشق دروغین

این روزا بازار تقلب خیلی داغ شده.بازار احساس مشترک ساخت وطن.همه چیز تقلبی شده. ولی بعضی چیزا تقلبی و اصلشون فقط به آدم ضرر میزنه.مثلا اگه یه جارو میخری فکر میکنی اصله اما بعد از یه هفته که سوخت می فهمی که نه بابا اصل هم نبوده.البته بدیش اینه که بعضی از چیزا اصل و فرعش خیلی با هم فرق داره.مثل عشق.........

عشق از اون چیزایی هست که اصلش دیگه بازار سیاه شده و هیچ جایی پیدا نمیشه.هرچی میبینی تقلبیه.فقط مارک اصل داره.ولی خوب که به توش نگاه میکنی به جای یه موتور اصل ژاپنی موتور سنگاپوری روش بستن.به جای قلبش فقط زبونش کار میکنه.برق توی چشاش از پنجره ی قلبش نیست.فقط یه لامپ نئون ساده هست.برای گول زدنت گل هایی که برات میخره بوی همه چیز میده بجز محبت.رزهای سرخ معصوم اینروزا خیلی مد شدن.آخه میگن نشونه ی عشق گل سرخه.ولی فقط نشونه هست نه خود عشق.حرفهایی که میزنن فقط واسه بازار گرمی هست.می خواد خوب رامت کنه و یه قلب قلابی رو به جای اصل بهت قالب کنه و جاش یه قلب ساده و پاک رو با خودش ببره.گول اون لبخندهای ملیح و معصومانش رو میخوریم.پشت اون خنده های شیطانیش داره به تو و سادگیت پوزخند میزنه.توی دلش میگه تا پول داری رفیقتم.

آره! این روزا همه چیز تقلبی شده.دوست دارم و دوستم داری فقط واسه پول هست.ماشین و موبایل و هدیه های گرون قیمت شده عشق کادو پیچ شده.پشت ویترین هر بقالی پیدا میشه.

دیگه اون نگاه های دزدکی و زیر چشمی پیدا نمیشه.دیگه دختر همسایه یه سیب سرخ رو با خجالت و لپ های گل انداخته به پسر همسایه نمیده و با این کارش عاشقترش نمیکنه.دیگه پسر همسایه از توی باغچه گل یاس نمیچینه و با دستای لرزون به دختر همسایه بده.دیگه هیچکس روی کاغذ یواشکی یه قلب تیر خورده با چند قطره خون نمیکشه.دیکه کسی رو کاغذ شعرای حافظ رو نمینویسه و به پشت دیوار بندازه تا عشقش اونو برداره.دیگه دوره ی این عشقهای لیلی و مجنون گذشته.حالا دیگه همه اینترنتی عاشق میشن.اونم چه عشقهای آتیشی ای...تمام کابل های شبکه رو به آتیش میکشه.به جای گل یاس و سیب سرخ واسه هم  greeting card میفرستن.پر از کلمه های قلنبه و سلنبه ی عاشقانه انگلیسی که حتی معنیش رو هم نمیدونن.هر کارتی که قرمزتره اون بهتره.اون وقتا یه نگاه به هم میکردن و یه دنیا با هم حرف میزدن.ولی حالا یه دنیا به هم نگاه میکنن بعد ساعتها به هم چت میکنن آخرشم اگه بپرسی خب چی شد؟ میگن هیچی بابا از آب و هوا حرف زدیم.

نمیدونم دیگه چی باید بگم فقط دلم واسه اون عشقهای بی غل و غش قدیمی تنگ شده.عشقهایی که یه تاپ تاپ قلبش می ارزید به 100تا جمله عاشقانه و دروغین داخلی و خارجی.

عشق هایی که اگه بی فرجام بود ولی عاشق تا آخر عمرش منتظر بود نه مثل حالا که انتظار یعنی یه لحظه......

 


[+] نوشته شده توسط پریناز در 20:13 | |







سلام

عید همگی مبارک


[+] نوشته شده توسط پریناز در 10:12 | |







چگونه بسویت بیایم ؟

چگونه بسویت بیایم ؟

ای ستاره آسمان شبهای تیره و تار من با این فاصله ای که بین من و تو می باشد چگونه بوسیدن آن چهره درخشانت میسر است ؟

ای مهتاب آسمان شبهای دلتنگی من با این فاصله ای نکه بین من و تو می باشد چگونه پاک کردن آن اشکهای روی گونت میسر است؟ ای  آسمان آبی من بین من و تو فاصله ای است پس چگونه دستم را بر روی گونه نازنینت بکشم و تو را نوازش کنم ؟

آری من ستاره می شوم و به آسمان زندگی می آیم تا بر چهره ات بوسه زنم . آری ای مهتاب من پرنده شبانه می شوم تا به آسمان بیایم و آن اشکهای پر از مهرت را از روی گونه های درخشانت پاک کنم . و ای آسمان آبی ام خورشید می شوم تا در دل آبی و پر از عشقت برای همیشه بنشینم و شب را با آن وسعت آبی ات آشتی می دهم تا همیشه آبی بمانی .

دلم به درد آمده از این فاصله و دلم به درد آمده از این انتظار و دوری بین ما

ای ستاره درخشانم شبها با دیدن تو آرام می شوم و ای آسمان روزها که دل آبیت را میبینم عاشق تر از همیشه می شوم چگونه میتوانم دستانت را در دست بگیرم وقتی بین ما این همه فاصله است ؟

انتظار میکشم تا شاید خداوند بالهایی را به من هدیه دهد که با این بالهای پر غرورم به سوی تو پرواز کنم و دستان گرمت را در دست بگیرم .

کاش تو ای آسمان من دل آبیت ابری شود و از گونه هایت اشک بریزد تا شاید قطره ای از اشکهایت بر گونه های من بریزد تا احساس آرامش و عاشقی کنم . کاش تو ای ستاره من ، فرشته ای بیاید و تو را در سبد بگذارد و آن سبد پر از عشق و محبت را به من هدیه دهد و کاش ای خورشید من ، کاش غروب عاشقی زودتر فرارسد تا زمانی که در پشت کوهها می روی و به زمین نزدیک می شوی احساس نزدیکی با تو داشته باشم .

ای خورشید من غروب ها را خیلی دوست دارم چون تو بیشتر از همه لحظه ها به من نزدیکتری و می توانم چهره ات را از نزدیک ببینم ، سپیده آسمان را نیز دوست دارم چون سحرگاه از پشت کوهها بیرون می آیی و سلامی عاشقانه به من می کنی و ای خورشید من از ظهر های تابستان نفرت دارم چون در آن زمان در بلند ترین نقطه آسمان می درخشی انتظار آن را می کشم که شاید پرنده یاستاره یا خورشید شوم ، ویا شاید هدیه ای به من برسد که تو را بیشتر از همیشه در کنار خود احساس کنم و ببینم .

شاید در خواب ستاره یا خورشید یا پرنده شوم ،اینک که اینها همه یک رویا و یک احساس عاشقی است پس ای آسمان آبی ام ، من خودم را به آتش می کشم تا باد عاشقی آن دود غلیظ مرا که از سوختنم به سویت بلند می شود به سوی تو بیاورد تا بتوانم تو را احساس کنم و برای مدتی آن دود که از تن سوخته ام بلند شده است در دلت بنشیند  و بعد از این دنیا وداع بگویم .

آری من برای رسیدن به تو جان خواهم داد


[+] نوشته شده توسط پریناز در 17:32 | |







لحظه های بی تو مرگ رؤیاهای من بود
دیگر به رویاها نمی اندیشم
سعی کردم که باشم بی تو...
زیرا دریافته ام که بی تو خواهم بود
تا همیشه تا ابد...
 
می خواهم بروم
به ناکجا آباد دلم
به جایی که دیگر رؤیایی نباشد
به هیچ نیاندیشم ... به هیچ چیز و هیچ کسی

[+] نوشته شده توسط پریناز در 19:47 | |







عذر خواهی

سلام به همه ی دوستای گلم مخصوصا محمد عزیز.

محمد جان من دانشگاه قبول شدم.خودمم کلی گیر کارا و درسام هستم.

سیستم من ویروس کرفته.همون ویروس کظم غیظ هست.وقت اینکه درستش کنم هم ندارم به خدا. رضا (داداشم) هم اونقدر گیر کارا و درس خوندن واسه کارشناسی هست که بیخیال این شده.این ویروس لعنتی هم باعث شده که من توی هیچ سایتی نمیتونم نظر بدم.از همه کسانی که نظر دادن و جواب ندادم شرمنده.ایشالا سیستم درست شد جبران میکنم.محمد جان آی دی رو برات مینویسم. خوشحال میشم باهات صحبت کنم.سلام همسرتو هم برسون.

بازم از همه معذرت میخوام.دوستتون دارم هوارتا.

salar_parinaz@yahoo.com


[+] نوشته شده توسط پریناز در 21:14 | |







عزاداری چیست؟

عزاداري چيست؟

عزاداري از مقوله ياد و ذكر است. ياد كسي كه به مصيبتي دچار شده است و ياد كسي كه به علل طبيعي و غير طبيعي از قبيل قتل، حادثه و امثال اينها از دنيا رفته است.

شكي نيست كه انسان موجودي است كه طبيعتاً فراموشكار است و نسبت به چيزهايي كه توجه به آنها برايش مفيد است، دچار غفلت مي شود. در اين مواقع يادآوري و تذكّر آن چيز انسان را از ابتلا به حوادثي برايش مضرّ است نجات مي دهد و از آثار خوب توجه به آن چيز مفيد، بهره مند مي سازذ.

يكي از قوانين مهم خلقت اين است كه هر چيزي كه براي سعادت دنيا و آخرت انسان مفيد، لازم و ضروري باشد،غفلت از آن انسان را دچار خسران دنيوي و يا اخروي مي كند و به همين دليل لازم است به هر وسيله ممكن او را متوجه آن چيز مهم كرد و غفلت او را بر طرف ساخت.

غمگين شدن، نارضايتي، تباكي، گريستن، جامه عزا بر تن كردن و ...همگي درجات و يا به بيان ديگر مراتبي از عزاداري اند؛ وسيله اي براى ذكر كسي كه به گونه اي از دست داده ايم ، راهي براى شناخت و سازندگي .

                                   ارزش و نقش عزاداری                                    

 موضوع زيارت قبور مطهر و مقدّس معصومين (عليهم السلام) و اولياي دين و نيز توسل به ايشان و سوگواري در ايّام شهادت، همچنين بزرگداشت ايّام ميلادشان و يا ايّامي كه به نحوي به آن انوار طيبه مربوط است، به خصوص در مورد سيّد الشهدا(ع) ، از مهمترين موضوعاتي است كه در فرهنگ اسلام و البته در عقايد شيعي، جايگاه بسيار رفيعي دارد.

هيچ عملي به اندازهء برپايي عزاداري براي امام حسين(ع) در حفظ دين از انحرافات و از هجوم بي امان دشمنان اسلام براي نابودي دين و همچنين توسعه فرهنگ ديني مؤثر نبوده و نيست. مي توان چنين مجالسي را مهمترين "وسيله" براي صيانت از كيان دين و جامعه اسلامي و نيز بسط روح دين و دينداري دانست. چه زيبا فرمود رهبر كبير انقلاب، امام خميني (ره) :

امام حسين (ع) نجات داد اسلام را، ما براي يك آدمي كه نجات داده اسلام را و رفته و كشته شده، هر روز بايد گريه كنيم، ما هر روز بايد منبر برويم براي حفظ اين مكتب. محرم و صفر است كه اسلام را زنده نگه داشته است. فداكاري سيّدالشهدا (ع) است كه اسلام را براي ما زنده نگه داشته است. 

(صحيفه نور، ج 8، ص 69)

متأسفانه عزاداري ها با همهء اهميّت و جايگاه مهمي كه دارند، در طول زمان دچار آفات، خطرات و انحرافاتي شده است كه اين "وسيله" مهم را تا حدودي كمرنگ كرده است.

هيچ ديني و هيچ ملّتي در جهان، چنين "وسيله" قدرتمندي را براي پيشرفت و سعادت در دست ندارد.

با وجود بيان فلسفه عزاداري و نيز شرح زيارت عاشورا در مجالس عزاداري، به نظر مي رسد هنوز نتوانسته ايم از اين "وسيله" با عظمت استفاده كافي و لازم را براي پيشبرد اهداف مقدّس دين و مبارزه با دشمنان خونين آن بنماييم، باشد كه با درك صحيح از اين موضوع گامهايي سازنده در جهت پيشرفت اهداف فرهنگ شيعي برداريم و به اين فرمايش نوراني اميرالمؤمنين (عليه السلام) عمل كرده باشيم كه:

اِذا لَمْ يَكُنْ ما تُريدُ فَاردْ ما يَكونُ:

هر گاه آنچه را مي خواهي نيست پس آنچه را كه هست بخواه

(غررالحكم، ج3، ص135)

مراتب سير و سلوك عزادار

عزاداران، همانند مؤمنان داراي درجات و مراتب مختلفي هستند كه هر مرتبه، درجه و جايگاه عزادار را در نظام انسانيت و در نزد خداوند و نيز ميزان قرب او را به سيّدالشهدا (ع) نشان مي دهد.البته تمامي درجات عزاداري داراي اجر و ثواب الهي است و هر مرتبه خير و ثوابي را نصيب عزادار مي كند.

مراتب سير و سلوك عزادار عبارتند از:
مرتبه اول عزاداری
مرتبه دوم عزاداری
مرتبه سوم عزاداری
مرتبه چهارم عزاداری

مرتبه پنجم عزاداری


[+] نوشته شده توسط پریناز در 16:5 | |







عقل

بررسی «عقل»

این سمینار خاص در زمانی از تاریخ ـ منظورم تاریخ جهان اسلام نیست، بلکه تاریخ به معنای اعم است ـ در کمبریج برگزار می‌گردد که تمام مفاهیم موجود در عنوان آن مورد پرسش هستند. اول از همه مفهوم «حیات عقلانی» را در نظر بگیرید. امروز علامت سؤال بزرگی درست پیش روی مفاهیم «متفکر» و «حیات عقلانی» قرار گرفته است. جایگاه متفکر در جامعه چیست؟ آیا او یک ایدئولوگ یا نظریه‌پرداز مخالف و یا حامی تفکر غالب و مسلط است، یا نقش او هم چون یک منتقد است؟ آیا نقش او آن است که فرد را به پرسش‌گری از تصورات و فرضیات زمانه بخواند؟ آیا دالان های قدرت مکان مناسبی برای یک متفکر است؟ آیا این جایی است که او باید در آن مسکن گزیند؟ یا او مانند پیامبران بنی اسرائیل متعلق به آن سوی دیوارهای شهر است، جایی که از برهوت، و خارج از حوزه‌ی قدرت‌ها و قالب‌های فکری حاکم فریاد می‌زند.

مثلی قدیمی وجود دارد که احتمالاً همه‌ی شما آن را شنیده‌اید، که یک پیامبر هیچ‌گاه در وطن خویش حرمت ندیده است. در این مثل، ادعایی درباره‌ی فاصله‌ی تفکر عقلانی با مرکز وجود دارد. اما اگر این گونه است، اگر نقش منتقد پرسش‌گری و به چالش کشیدن آن چیزی است که آلمانی‌ها آن را روح زمانه ( Zeitgeist) می‌نامند، تا افق‌های تازه، امکانات جدید در تفکر و احساس، بودن و عمل کردن گشوده شود، بنابراین چگونه می‌توان مسؤولیت متفکران را نسبت به جامعه شناخت؟ این‌ها پرسش‌هایی درباره جایگاه متفکران در فرهنگ و جامعه است. پرسش‌های مشابهی درباره‌ی فکر افراد وجود دارد. جایگاه حیات فکر در شخصیت فرد چیست؟ رابطه‌ی آن با احساس چیست؟ حیات عقلانی چه نقشی در توسعه‌ی هویت و شخصیت فردی دارد؟ چه نوع رابطه‌ای با خوشی‌های روزمره، محبت‌ها و اندوه‌های زندگی، دوستی و عشق، و از همه گذشته، با رابطه‌ی شخص با خداوند دارد؟ چه جایگاهی از نظر مشارکت فرد در جامعه دارد؟ تا چه حدی آگاهی عقلانی، که اغلب منتقدانه است، تقویت کننده‌ی این مشارکت، و تا چه حدی بازدارنده‌ی آن است؟ و به طور مشخص چگونه افراد از طریق فعالیت‌های عقلانی با جامعه ارتباط برقرار می‌نمایند؟

پرسش‌گری از «سنت»

پس این‌ها پرسش‌هایی است که به عقل مربوط است. اکنون مفهوم دومی که در عنوان وجود دارد، یعنی «سنت» را در نظر بگیرید. چه سنت‌هایی ـ از مجموع سنت‌ها و نه یک گروه ـ را انسان باید در دنیایی که متأثر از آن است، مانند دنیای امروز دوست بدارد یا پاس دارد؟ مشخصه‌ی جهان امروز، تکثر سنن است. سنت‌های بی‌شماردر یک‌ دیگر تنیده، گره خورده و در اصطکاک هستند. به علاوه، رسانه‌ها و وسایل ارتباطی الکترونیک مدرن، سنت‌های گوناگون جهان را به نحوی فوق العاده، سریع و آنی برای نقاط مختلف دنیا در دسترس قرار داده است. چگونه ممکن است انسان در چنین موقعیتی به سنت تاریخی معینی تکیه کند؟ هر رشته از میان این سنت‌ها به کدام یک از این سنت‌ها مربوط است، در حالی که این رشته‌ها احتمالاً به نحوی تشکیل دهنده‌ی بافته‌ای باشند که فردی آن را از آن خود می‌داند؟ و بنابراین کجا انسان می‌تواند احساس مالکیت را پیدا کند، یا اصالت و هویت به چه معنایی است (درباره‌ی این کلمات یک سلسله پرسش‌های دیگری نیز دارم) این‌ها برخی از مسایل آزار دهنده و مبهمی است که مفهوم صرف سنت را احاطه کرده است. در ورای این‌ها پرسشی بنیادی‌تر نهفته است. و این پرسش که پرسشی معاصر است، نه تنها درباره‌ی این است که کدام سنت را می‌توان از خود خواند، بلکه درباره‌ی امکان بقای هر نوع سنتی است که در دنیای متغیر ما وجود دارد. به یک معنا، انسان ممکن است بپرسد: آینده‌ی گذشته چیست؟ گذشته چه آینده‌ای در دنیایی که به سرعت تغییر می‌کند و مالامال از فرهنگ لحظه‌ای ارتباط جهانی است، دارد؟ تاریخ در این جا چه نقشی می‌تواند داشته باشد؟ و اگر گذشته‌ای وجود ندارد، و گذشته هیچ آینده‌ای ندارد، چرا باید انسان به حال و آینده بیندیشد؟

زمان انتزاعی

اکنون اجازه دهید منظورم را از این امر روشن سازم. من درباره‌ی زمان عمومی و واقعی صحبت نمی‌کنم، بلکه منظورم زمانی است که ممکن است آن را زمان نظری یا انتزاعی بنامیم. برای زمان واقعی، همیشه یک دیروز، امروز و فردایی وجود دارد. برای یک ساعت زمانی وجود دارد، اما برای حیات یک جامعه نیز زمانی موجود است که ما می‌توانیم آن را زمان تاریخی بنامیم، آن حالت از زمان که انسان به آن مربوط است، و حامل خویشاوندی با نیاکان انسان و میراث عصر است، میراثی که انسان به سوی آینده به پیش می‌برد. و این نه تنها برای جامعه، بلکه برای فرد نیز صادق است، چرا که فرد دارای تاریخ حیات است. اهمیت تاریخ زندگی، در شکل عینی و عمومی آن کم‌تر، اما در شکل انتزاعی آن در مقاطع حساس معینی از زندگی، مانند پیری و جوانی بسیار قابل تشخیص است. انسان در پیری که از برکت خرد و حکمت برخوردار است، به مسیر گذشته‌ی زندگی خویش به عنوان تنها مسیری که می‌توانست وجود داشته باشد می‌نگرد، با این احساس که این مسیر تنها مسیری بود که باید می‌بود. انسان رابطه‌ای جدید با والدینش پیدا می‌کند، بدون این که آرزو کند کاشکی آن‌ها متفاوت بودند. اغلب ممکن است انسان در این مرحله حس وابستگی به قرون گذشته و خویشاوندی با تاریخ و نیاکان دور را دوست بدارد، این در عین حال رابطه‌ای است که در آینده ادامه خواهد داشت. زیرا که نسلِ در حال گذر، مایه‌ی حیات و قسمتی از روح خود را به نسل بعدی که در آینده می‌آید می‌بخشد. به این طریق انسان، مانند همیشه، چرخه‌ی تاریخ حیات را کامل می‌کند.

جوانی مرحله‌ی دیگری در تاریخ حیات است که همان گفت وگو، گفت وگویی مشکل و دقیق، میان آن چه در زندگی انسان گذشته است و آن چه می‌آید، اتفاق می‌افتد. و آن چه که به طور مشخص در چنین زمانی مهم است رابطه‌ی تاریخ حیات فرد است با سنت‌هایی که خارج از آن، و در یک کلمه در فرهنگ وجود دارد. رابطه‌ی یک مرد و زن جوان با سنت‌ها یا بر اساس وابستگی یا سرکشی است. جوانان دو خواسته‌ی متضاد دارند: یکی این که کسی به آنان بگوید چه بکنند، و دیگر این که به هر کسی که به آن ها بگوید چه باید بکنند، بگویند خفه شو. شما می‌بینید که من از زبانی ملایم‌تر از آن چه در عمل ممکن است به کار رود استفاده می‌کنم. به هر حال چه چیزی وابستگی را ایجاد می‌نماید. آن چه در این جا مطرح است تنها مسایل مربوط به خانواده نیست. آن‌ها نیز به مسأله‌ی کلی آموزش، مدرسه رفتن و جایگاه مدرسه به عنوان یک نهاد در جامعه مربوط اند.

مدل‌های آموزش

دو نوع مدرسه در دو قطب متضاد یک طیف قرار دارند. یک نوع پادگان نظامی و دیگری زمین بازی است. مدرسه‌ای که مطابق با مدل پادگان نظامی است یک نوع مدرسه است که احتمالاً اکثر ما که در این جا گرد آمده‌ایم به آن رفته‌ایم. این مدل فرق چندانی با مدارس دولتی انگلیس ندارد، اگر چه مدرسه‌های دولتی، بازی‌های هول انگیز خاص خود را دارند. این الگوی خاص آموزش با نهایت جدیت و سخت گیری، مطابق ضرب المثلی که می‌گوید کودک پدر انسان است رفتار می‌کند. منظور این ضرب المثل این است که کودک باید بیشتر از خود انسان بالغ، بالغ باشد، و باید پیش دستورات عینی آموزشی سر فرود آورد. او باید یاد بگیرد تا خود را در زندگی وقف وظیفه و فرمانبرداری مداوم از دستورات عینی کند. نوع دیگر مدرسه، که الگویی متضاد و متقابل با تحصیل است، این ضرب المثل را جدی ـ شاید بیش از حد جدی ـ می‌گیرد که «کار مداوم و بدون بازی از جَک پسری کودن می سازد». تئوری‌های مدرن آموزش، این ضرب المثل را به واقع بسیار جدی می‌گیرند، تا آن جا که معنای واقعی آن این است که «بازی همیشه و بدون کار از جک پسر باهوشی می‌سازد». منطق اصلی آن، این است که مقررات چیزی است که باید به هر قیمتی از آن پرهیز شود. اکنون این شیوه‌ی آموزش است که می‌باید از سنت‌ها به طور کل دوری جوید تا مطابق ادعایش، این فرصت را به کودک بدهد که دانش را برای خویش بیابد و خلق کند، و آرای خاص خود را در غیاب مقررات و محدودیت‌های بیرونی شکل دهد. ما در زمان خویش آن چنان عادت کرده‌ایم که به نقایص مدل رسمی آموزش، که عموماً «سخت گیرانه» به حساب می‌آید، توجه کنیم که نسبت به نقایص بزرگ الگویی که تمام تأکیدش بر خود شخص به جای جامعه است کاملاً بی توجه هستیم. هرگاه که به این مسأله می‌اندیشیم باید روشن نمود که آموزش تنها دنیای کوچکی از فرهنگ جامعه در سطح وسیع است. مدل آموزشی مورد انتقاد من به چیزی منتهی می‌گردد که می‌توانم آن را دیکتاتوری خود شیفتگی بنامم. و انسان غالباً مردمی را که محصول این رژیم آموزشی مشخص هستند در حسرت و آرزوی نظامی می‌یابد که به آن‌ها بگوید این جهان چگونه است، جایگاه آن‌ها در این جهان کدام است و برای چه کاری به این جهان آمده‌اند.

آرزو برای نظامی عینی

به طور خلاصه، این که این آرزو جست وجویی برای عینیت است: یعنی برای یک رابطه با نظامی عینی. اکنون، نظامی عینی به دو طریق، مخصوصاً برای مردان و زنان جوان قابل دست یابی است. یکی کار، و دیگری فرهنگ. کار به عنوان تخصص و حرفه، موجب ارتباط انسان با جهانی از افکار، مهارت‌ها و تجهیزات می‌گردد. این مسأله اهمیت دارد که در طول تاریخ، جمع کثیری ازمردان و زنان همیشه هویت خویش را در کار یافته‌اند؛ چه در شکار حیوانات، کشت زمین، بزرگ کردن بچه‌ها، به کار انداختن ماشین‌ها باشد یا تمام حرفه‌های گوناگون اقتصادی، سیاسی یا سازمانی‌ای که توانایی پیشرفت انواع دیگر کار را فراهم می‌آورند. آن‌ها ظاهراً همیشه وظیفه‌ی تکمیل خرسندی و رضایت خاطر را به یک اقلیت و نهادهای عالی‌تری واگذار می‌نمودند تا از کار فیزیکی و ابتدایی آسوده شوند. بنابراین، اکثراً در طول تاریخ، امور سیاسی به دست حاکمان، حیات دینی به مبلغان، خاخام‌ها و علما، و فرهنگ به شعرا، هنرمندان، فلاسفه و دانشمندان سپرده شده است.

در دنیای مدرن این رابطه تغییر کرده است. این رابطه در حدود سه قرن پیش همراه با انقلاب صنعتی، زمانی که واحد کار از خانه، مزرعه و فروشگاه به کارخانه انتقال یافت، تغییر نمود. از نظر سنتی، فروشگاه امری خانوادگی به حساب می‌آمد و به نحوی، فرعی از اجتماع بود. اما کارخانه، فرعی از اجتماع نیست، و کار مدرن از این نقطه به سوی یک مسیر مجزا از فعالیت‌های خانواده و اجتماع به پیش رفته است. به همین جهت، امروزه بسیار معمول است که بشنویم مردم بگویند، «من رضایت خاطر اجتماعی‌ام را در خارج از کار می‌یابم، نه در خودِ کار». بر این اساس، انواع ابراز احساسات موجود در هر بخش از زندگی، بسیار متفاوت از یک دیگراند. این پیشرفت دارای منابع بسیاری است که تمام آن‌ها از خصوصیت‌های تاریخ مدرن هستند. این منابع شامل خودکار کردن و هوشمند نمودن کار می‌شود که دوشادوش پیشرفت تجارت و صنعت مدرن بوده است. پیامدهای دوگانه‌ی این امر، تقسیم جامعه به بخش‌های متفاوت، و بر این اساس، تقسیم شخصیت فرد به نقش‌های متعدد بوده است.

در نتیجه‌ی این تغییرات تاریخی، خصیصه‌ی کار مدرن به شدت جدا از فرصت‌های ابراز احساسات است که اکنون در دنیای سکولار غرب تنها در سینما، سالن کنسرت، تئاتر یا در کاباره‌ها و قهوه خانه‌ها یافت می‌شود. اما این نهادها ـ نهادهایی شبیه تئاتر و سالن کنسرت ـ نیز نسبت به گذشته کم‌تر جنبه‌ی عمومی دارند. مثلاً می‌توان به خاطر آورد که موسیقی مجلسی عموماً در خانه‌ها نواخته می‌شد نه در سالن‌های کنسرت. یا اپرا رویدادی بود که مردم در آن برای ملاقات و صحبت گرد هم می‌آمدند. اگر به عنوان مثال به نسخه‌های تایمز انگلیس در قرن گذشته نگاه کنید، گه گاه در آن‌ها شکایاتی درباره‌ی سرودخوانی اپرا خواهید یافت که آن قدر بلند بوده است که حضار قادر نبوده‌اند با یک‌دیگر صحبت کنند و لذت ببرند. اما امروزه، تمام این گونه فعالیت‌ها به طور قابل ملاحظه‌ای غیر شخصی شده‌اند تا جمعی و همگانی.

آموزش و تاخت وتازهای مدرنیته

در جهان سوم، دو گرایش یا رویه ممکن است وجود داشته باشد. از یک طرف، غلبه‌ی بیشتری از اشکال هنر و خلاقیت که همگانی یا اجتماعی‌اند، وجود دارد. به عنوان مثال، اشکالی از موسیقی شورانگیز و شاد مانند اجراهای قوّالی وجود دارد که اساساً جمعی و همگانی‌اند، و در آن‌ها جامعه، معنویت و هنر در کنار یک دیگر به نظر می‌رسند. این روزها شکل سیاسی ـ مذهبی دیگری از ابراز احساسات در فعالیت‌هایی با مرکزیت مسجد، مدارس دینی و حوزه‌های علمیه یافت می‌شود. برخی از این نهادها بخش عظیمی از کارکردهای فرهنگ و همبستگی اجتماعی را در میان جوامع مسلمان به کنترل خویش در می‌آورند. این پدیده‌ای است که نیاز به توضیح بیشتری دارد.

یکی از دلایل این گرایش، مربوط به تاخت و تازهای مدرنیته است که موجب بیگانگی می‌شود و در عوض انگیزه‌ی جست وجو برای قالب‌های اجتماعی‌ای که دربردارنده‌ی آن چه ارزش‌های معنوی و اخلاقی به حساب می‌آیند را تشدید می‌کند. البته مسأله‌ی آموزش نیز وجود دارد. در غرب دست کم فرصت‌های زیادی نه تنها برای آموزش، بلکه برای آموزشی که منتهی به اشتغال گردد، و به عبارت دیگر، فرصت‌هایی برای کسب مهارت‌ها و شانسی برای به کارگیری آن‌ها وجود دارد. هنگامی که تحصیل به طور کل منع می‌شود، یا پس از کسب آن نامربوط و بی حاصل به نظر می‌رسد، و هنگامی که مهارت فرد و احساس مالکیتی که با به کارگرفتن آن به وجود می‌آید انکار می‌شود، جوانانی که تحت تأثیر این روند هستند مملو از احساس پوچی و خلأ اخلاقی می‌شوند. فکر می‌کنم چیزی که در جهان اسلام در حال رخ دادن است تنها گونه‌ای از آن چه باشد که در جهان سوم، در کشورهای آفریقایی و آسیایی به طور کل رخ می دهد، هر چند شاید ضرورتاً در خاور دور این گونه نباشد.

ظهور ایدئولوژی‌های تمامیت‌خواه

یکی از مشکلات تاریخ مدرن، ظهور ایدئولوژی‌های تمامیت‌خواه بوده است. در جهان اسلام، تنها ایدئولوژی عمده‌ای که برای مدتی به نظر می‌رسید قابلیت به حرکت درآوردن جامعه، و به خصوص جوانان را داراست ملی‌گرایی بود، که معمولاً مرکب از درجه‌ای از سوسیالیسم واقعی یا ظاهری بود. این ایدئولوژی‌ها به ندرت در تحکیم عدالت و همبستگی اجتماعی موفق بودند، و پس از آن به دوره‌ای از سرخوردگی منتهی شدند. بنابراین، این جوامع دچار خلأ و بحران معنایی شده‌اند. غالباً گفته می‌شود که ظهور بنیادگرایی یا آن چه بنیادگرایی اسلامی در این کشورها خوانده می‌شود بیشتر در قالب سیاسی می‌گنجد. اما مشکل فرهنگی، زیربنای مشکل سیاسی است. بنابراین برای درک کامل مسأله، انسان باید نه تنها مشکل سیاسی، بلکه فرهنگ را در نظر داشته باشد. زیرا صرف نظر از این که یک ایدئولوژی، دینی یا سکولار است، هدف آن است که خویشتن انسان را به جامعه و به طور کل به تصویری از جهان پیوند دهد. ایدئولوژی‌ها نمایان‌گر نیاز انسان به یک نظریه‌ی وحدت‌بخش‌اند، چیزی که نخست به مردم خواهد گفت جهان چیست و دوم این که جایگاه انسان در این دنیا کدام است، و سوم اصول حاکم بر اعمال و رفتار انسان در جهان چگونه باید باشد. ایدئولوژی به این ترتیب یک پدیده‌ی تمام و کمال است. این پدیده به چندین پرسش بزرگ که کانت درباره‌ی نظام امور طرح نمود، از قبیل «انسان چیست؟»، «جایگاه من در جهان کدام است؟»، و بالاتر از همه، «باید چه بکنم؟» پاسخ می‌دهد. خواهیم دید که این پرسش آخر به اخلاقیات مربوط می‌شود.

در میان ایدئولوژی‌ها، باید میان آن چه اریک ح. اریکسونِ، روانشناس معروف، زمانی «تمامیت گرایی» و «کلیت» می‌نامید تمایزی قائل شد. «کلیت» را می‌شود از دیدگاهی منفی به عنوان نبود ناپیوستگی و پراکندگی تعریف نمود. این مفهوم بیانگر ارتباط انسان با کیهان و انسان‌های دیگر است؛ و در درون خود انسان، بیانگر ارتباط تنگا تنگ قسمت‌های مختلف است که به شخصیت، وحدت می‌بخشد. «تمامیت‌گرایی» که از برخی جهات مرجح بر اصطلاح «بنیادگرایی» است، بیانگر نظام فکری‌ای وحدت بخش است که برای هر چیزی پاسخی دارد و دستوری می‌دهد، و بیش از هر چیز میان دنیای خویش و دنیاهای دیگر تمایزی دقیق قائل می‌شود. تمامیت‌گرایی اصرار دارد که آن چه متعلق به بیرون است، نباید به درون راه یابد، و آن چه که از آن خود اوست، نباید به هیچ قیمتی واگذار گردد. این تجزیه‌ی سرسختانه‌ی درون و برون تقسیمی است که در تمام ایدئولوژی‌های تمامیت‌خواه وجود دارد. این تباین همان‌طور که در تصویر غرب از اسلام به عنوان مغایر با هر چیزی که تمدن غرب نماد آن است وجود دارد، در مفهوم مطلق‌گرای اسلام که خود را کاملاً در مقابل مدرنیته می‌داند نیز موجود است.

مهم است بدانیم که این تعریف تمامیت‌گرا از اسلام، تعریفی مدرن است. اگر چه به تاریخ متوسل می‌شود، اما مبتنی بر تاریخ نیست. از نظر تاریخی، تفکر اسلامی یا فرهنگ اسلامی پدیده‌ای ترکیبی بود. اسلام محصول تأثیرات فرهنگی بسیاری بود، همچون رودخانه‌ای که رودهای فرعی زیادی به آن منتهی می‌شدند. اسلام صاحب وحدت مرکزی معین، و یک نوع یکپارچگی محوری بود که تعریف آن بسیار مشکل است. به عنوان مثال، وقتی به هنر در گستره‌ی جهان اسلام می‌نگریم، یک تشابه و تمایز متناسبی در آن می‌بینیم که اسلامی خواندن آن را برای ما توجیه می‌کند. با این وجود تنوع آن، قابل ملاحظه، و تأثیرات آن از گوشه و کنار جهان نیز چشم‌گیر است.

نظریه‌ی سنّت

پیش از این که جلوتر برویم، می‌خواهم چند نکته را روشن نمایم. غالباً وقتی مردم می‌گویند که آن‌ها به دنبال پاسخ یا راه حلی برای مشکلات دنیای جدید بر اساس دین یهود یا مسیحیت و یا اسلام هستند، به نظر می‌رسد آن‌چه آن‌ها می‌گویند این است که می‌خواهند پرسش‌گری از سنت ادامه یابد. اما تفاوت بسیاری میان سنت و میل به سنت، و میان آن‌چه که من «سنت» و «سنت‌گرایی» می‌نامم در جهان وجود دارد. نظریه‌ی سنت، فرزند سنت نیست. نظریه‌ی سنت که سنت‌گرایی است به اصطلاح، نتیجه‌ی یک پیوند زناشویی است. این نظریه حاصل جدایی میان آرمان‌ها و جامعه‌ای است که در آن، این آرمان‌ها باید حاکم می‌بود. حاصل جدایی میان گذشته و حال است. در حقیقت، جوامع سنتی جوامعی هستند که منحصراً فارغ از نظریه‌ی سنت هستند. به عنوان مثال، در دنیای اسلام برای مدت پنجاه و اند سال، بحث فراوانی بر سر «سنت» اسلامی، «میراث» اسلامی و غیره وجود دارد. اما این ها مشغله‌های فکری عجیب دنیای مدرن است. مارتین هایدگر، فیلسوف آلمانی، تصویر روشنی برای توضیح چیزی شبیه آن‌چه که این‌جا درباره‌ی آن صحبت می‌کنم دارد. چکشی که در دستان یک صنعتگر است با چکشی که در دستان یک تعمیرکار است بسیار متفاوت است. هنگامی که چکش در دستان صنعتگر در حال کار است، تقریباً بخشی از بدن اوست. چکش قسمتی از او، و قسمتی از کارگاه است، و در نتیجه قسمتی از اقتصادی است که آن کارگاه به ترتیب بخشی از آن است. لحظه‌ای که چکش می‌شکند و کارکرد «طبیعی» خود را از دست می‌دهد، به مراقبت و وارسی نیازمند می‌شود؛ از کارکرد خویش فاصله می‌گیرد، و هنگامی که فردی به این چکش می‌نگرد، آن را مانند یک شیئ و یک وسیله می‌بیند، در حالی که قبل از آن یک صنعتگر، احتمالاً آن را تقریباً ناخودآگاه به کار می‌برد. اگر اقتصاد مسأله دار شود و کارگاه دچار مشکل گردد، آن ها نیاز به مراقبت خواهند داشت، در حالی که پیشتر چنین نبود. به همین ترتیب، سنت هنگامی که از کار باز می‌ماند به عنصری برای نگرانی، دلواپسی و مراقبت تبدیل می‌شود، نه زمانی که عملاً کار می‌کند. بنابراین، انسان در جوامع سنتی نظریه‌ی سنت را نمی‌یابد. در جوامع سنتی شما نمی‌توانید دیدگاه یا روحیه‌ی فکری خود را سنت‌گرایی بنامید.

معیار یک دوره‌ی سنتی وابسته به مقدار عمری است که آن دوره می‌تواند برای خویش مسلّم بپندارد، و بالعکس، آن مقدار که نمی‌تواند و یا هرگز قادر نیست برای خویش مسلّم بدارد. فاصله‌ای که این دو نوع جامعه را از یک دیگر متمایز می‌سازد فاصله‌ی میان دنیای تحت سیطره‌ی آتن، اورشلیم و مکه، و دنیای تحت سیطره‌ی واشنگتن، توکیو، لندن و پاریسِ پسا- استعمار، و تمام شهرهای دیگر نقاط جهان که قمرهای این کلان شهرها محسوب می‌شوند، است. و حتی زمانی که جوامعی در اطراف شهرهای مدرن گرد آمده‌اند در پی بازیابی سلطه‌ی معنوی اورشلیم یا مکه هستند، آن چه با این کار نشان می‌دهند نزدیکی و قرابت آن‌ها با این شهرهای باستانی نیست، بلکه نشان دهنده‌ی فاصله‌ی حسرت‌بارشان از این شهرها است.

اکنون اجازه دهید که به چند نکته‌ی بسیار کلی بپردازم. با این سخن آغاز می‌کنم که هر مفهومی که در عنوان این سمینار داریم یک موضوع نیست، بلکه یک پرسش است: حیات عقل یک پرسش است، نظریه‌ی سنت یک پرسش است، و به راستی نظریه‌ی اسلام، خود پرسش برانگیز است. منظور از اسلام چیست، و رابطه‌ی گذشته با حال در اسلام چگونه است؟ یکی از کارکردهای این سمینار این است که این پرسش‌ها را دقیق‌تر باز نماید، زیرا در این نوع مسایل، نیمی از قضیه با پرسیدن سؤال‌های درست به انجام می‌رسد. از خاطر نبریم که تقریباً در طول چهار قرن اولیه‌ی تاریخ اسلام، ماهیت اسلام مایه‌ی کشمکش میان تفاسیر مختلفی بود که هنوز جایگاه‌شان در چهارچوب مشخص و استواری قرار نگرفته بود. این دیدگاه یک سوء تفاهم است که اسلام پاسخ‌های مشخصی برای هر پرسشی که در تاریخ به آن برمی‌خوریم دارد، و تنها وظیفه‌ی ساده‌ی ما پیاده کردن آن‌ها برای گره‌گشایی است. آن‌چه که عملاً در تاریخ اتفاق افتاد، اول از همه حقیقت گسترش شگرف حاکمیت عرب بر قسمت عظیمی از جهان در زمانی بسیار کوتاه از لحاظ تاریخی بود. این حکومت انواع پرسش‌ها را درباره‌ی حکم‌رانی، آرا و ارزش‌ها، قانون و سازماندهی جامعه برانگیخت، و هم‌چنین تنوع و اختلاف را دامن زد. از همان آغاز، اختلاف فراوانی بر سر مسأله‌ی قدرت و مرجعیت بود، که چگونه سرزمین‌های اسلامی تحت مشروعیتی روحانی و دنیوی اداره شوند (افتراق میان این دو قلمرو در حقیقت تا مدت‌ها بعد صورت نپذیرفته بود). فکر می‌کنم مدارک زیادی وجود دارد که نشان می‌دهد نظریه‌ی شیعی در این مسأله، که قدرت و مرجعیت را در اختیار اهل بیت، خانواده‌ی پیامبر، می‌داند، بسیار زود آغاز گردید، اما در مقابل نظریه‌ی رسمی سنّی و اسلام‌شناسان غربی که به منابع سنّی بیشتر از منابع شیعی دسترسی داشتند، و بر این اساس دیدگاه‌شان شکل گرفته است نمی‌تواند مقاومت کند. بنابراین دوره‌ای از آشوب و تکوین وجود داشت، و به این دلیل است که می‌توان این دوره را به درستی دوران تکوین اسلام نامید، اصطلاحی که من به مدت زمان غیر دقیقی و ضرورتاً اختیاری اختصاص داده ام.

از جایگاه تاریخی‌ای که اکنون ما ایستاده‌ایم، به نظر می‌رسد تمام جوامعی که ریشه در منطقه‌ی مدیترانه دارند در میراثی سه گانه شریک اند؛ اشاره‌ی من به تمام جوامع است نه تنها جوامع مسلمان، صرف نظر از تمدن‌های بزرگ هند و چین که تاریخ بسیار متفاوتی دارند. یکی میراث دین توحیدی است که معتقد به وحی مکتوب است. اصطلاح جوامع دارای کتاب یا «اهل الکتاب» که محمد ارکون به کار برده است از این جهت است. دومین محرک اصلی فرهنگ آن‌ها یونان و رم است. فرهنگ یونان باستان البته یکتاپرست نبود. شعر و فلسفه، آئین مذهبی و البته تئاتر اساس آن بود. میراث بزرگ سوم دنیای مدرن عصر روشنگری است که در اروپای قرن هجدهم، همراه با وقایع اصلاحات و رنسانس که به دنبال آن بود، شکل گرفت. ما نباید خویشاوندی بسیار نزدیک جوامع یهود، مسیحی و اسلامی را در این زمینه فراموش کنیم. تمام آن‌ها بر مفهوم وحی بنا شده‌اند، و بنیان مفاهیم خود را سخن مکتوب می‌شمارند، حتی در مسیحیتی که، کلام خدا (لوگوس) کتاب نیست، بلکه شخص مسیح است. اما انسان تنها از راه انجیل، کلامی که ما را به شخص مسیح پیوند می‌دهد، از مسیح می‌آموزد. البته در اسلام، اولویت کلام کاملاً محوری است.

تبدیل جهان به متن

در این رابطه جا دارد که به چند نکته‌ی کلی درباره‌ی قرآن اشاره شود. از طرفی قرآن پاسخی تاریخی به یک مسأله‌ی تاریخی است. میل به قرائت قرآن به عنوان متنی آسمانی، این حقیقت را که قرآن پاسخی به رخدادهای تاریخی واقعی در زمانی خاص بوده است را از یاد می‌برد. با این حال، قرآن برای پاسخ به مشکلات تاریخ معاصر، مسأله را در قالب ادعایی کلی در رابطه با موقعیت انسان درجهان پاسخ می‌دهد. بر این مبنا، قرآن متنی بسیار تلفیقی است. این متن معانی بسیاری را تحت مفهوم خدای یگانه گرد می‌آورد و تلفیق می‌سازد. مفهوم یگانگی خدا تمام معانی‌ای که در غیر این صورت پراکنده‌اند را گرد هم می‌آورد. قرآن با این شیوه به مسایل روز، و مشکلاتی که جزئی از موقعیت انسان به صورت عام است می‌پردازد. اگر ما به سادگی به جوهر معنای آن چه قرآن نشانه یا آیه می‌نامد بنگریم، می‌بینیم زمینه‌ای که فرد با این اصطلاح آشنا است تعیین بندهای متن است. اما همان اصطلاح در قرآن برای پدیده‌ی طبیعت به کار می‌رود. و باز قرآن تاریخ، و سرنوشتی که ملل گذشته به آن دچار شدند را «آیات» و نشانه‌های مشیت الهی می‌شمارد. این امر آن چه را که من تبدیل جهان به متن می‌نامم، این گونه تحت تأثیر قرار می‌دهد. کلیت جهان به صورت متن نمود می‌یابد، و قرآن انگاره‌ی اصلی و درخشان آن است. نشانه‌ها و علایم وجود تبدیل به نقشه می‌گردند. وجوه مختلف جهان، همان‌گونه که ما آن را تجربه می‌کنیم، و همان‌گونه که هم‌عصران حضرت محمد (ص) آن را تجربه می‌کردند، در قالب معنایی متحد و فراگیر به یک دیگر پیوند می‌خورند.

موضوع دیگری که مایلم به صورت مختصر در این رابطه درباره‌ی آن صحبت کنم زبان تمثیلی است. نکته‌ی خاصی که در ذهن من است این است که تفاوت مشخصی میان زبان سمبلیک و یا تمثیلی دینی از یک سو، و زبان تمثیلی ایدئولوژیکی از سوی دیگر وجود دارد. باید میان دین روحانی و دین ایدئولوژیکی، میان آیین سمبلیک که همه چیز را گشوده نگاه می‌دارد و یک تکثر معنایی را می‌پروراند، و یک نظام معنایی بسته تمایز مشخصی قائل شد، زیرا معنای سمبلیک را نمی‌توان به جزمیت و فرمول مقید نمود. بنابراین، این تقابل میان گشودگی حالت سمبلیک و بسته بودن مذهب ایدئولوژیکی چیزی است که به نظر من ارزش به خاطر سپردن دارد. در این زمینه می‌توان درباره‌ی مذاهب دیگر نیز سخن گفت، اما در این جا من سخنم را به اسلام محدود می‌کنم.

میراث یونانی- رمی

بخش دیگر میراث سه‌گانه، فلسفه‌ی یونانی بود که موجب رشد یک شیوه‌ی خاص از عقلانیت گردید. در بحث عقلانیت، باید به یاد داشت که قرآن خود نیز یک نوع عقلانیتی را در عمل نشان می‌دهد، زیرا به نبرد اسطوره می‌رود. بر اساس زبان سمبلیک، در قرآن مفاهیم و موجودات خارق العاده‌ای چون فرشتگان و جنّ و غیره وجود دارد. اما با این حال درباره‌ی مفهوم معجزه بسیار ممسک است. در قرآن مذکور است که قریش معجزه‌ای می طلبید که به عنوان حجتی بر پیامبری محمد (ص)، از طرف خدا نازل گردد. اما قرآن درخواست چنین معجزه‌ای را راسخانه رد می‌کند، و در عوض آنان را به آیات الهی در جهان طبیعت و تاریخ انسانی ارجاع می‌دهد. بنابراین فاصله‌ی معینی میان جادو و معجزه و عقلانیتی که با تغییر ساختار جامعه‌ی متأثر از آموزه‌های پیامبر مرتبط است وجود دارد. در فرهنگ یونان، با افلاطون و ارسطو فلسفه به عنوان راه برتر به حقیقت ظهور کرد. آرمان خرد و عقلانیت در جامعه‌ی قدیم یونان همان برجسته‌گی‌ای را داشت که تقوای الهی در ادیان توحیدی داشت. به همین دلیل هنگامی که پس از وفات پیامبر در چند قرن بعد، متفکران مسلمان با سنت فلسفی یونان آشنا شدند، مجبور شدند از یک طرف، با تفاوت‌های میان سنت‌های ادیان توحیدی، که در شریعت گنجانده شده بود و متکی به نفاذ و مرجعیت قرآن بود، و از طرف دیگر با آن‌چه که یونانیان درباره‌ی عقل و خرد به عنوان دروازه‌ی حقیقت گفته بودند، دست و پنجه نرم کنند. و آن‌چه درباره‌ی متفکران معدود، اما سرآمد و بزرگ این سه دین، و مسلمانان به عنوان آغازگران مطالعه‌ی فلسفه، جالب توجه می‌نماید، طبیعت تلفیق این دو سنت بود که آن‌ها برای برقراری آن تلاش نمودند. این آشتی و مصالحه با چیزی همراه بود که به خوبی به آن پرداخته نشده است، چیزی که من الهیات سیاسی می‌نامم: الهیات زندگی در یک اجتماع یا جامعه. آن چه که فلاسفه‌ای هم چون فارابی، ابن سینا و ابن رشد بر آن تأکید داشتند یگانگی حقیقت بود. بر اساس این اتحاد، راه عقل و خرد از یک سو و سنت متکی بر مرجعیت وحی از سوی دیگر، می‌بایست هم از یک‌دیگر متمایز و هم متصل می‌بودند.

طریق تفکر در اندیشه‌ی این فلاسفه که آشکارا یاد آور افلاطون است، چنان است که تنها نخبگانِ دارای استعداد عقلانی مناسب می‌توانند آن را دنبال نمایند. برای عوام، همین حقیقت باید به زبان تخیل و تصویر، تمثیل، استعاره، سمبل، داستان و روایت بیان گردد. علاوه بر آن، از این دیدگاه، پیامبر به نحو یگانه‌ای نه تنها قادر به درک حقیقت است، بلکه می‌تواند آن را با توده‌ی مردم در میان گذارد، به بیان دیگر، می‌تواند آن را به زبان تخیل خلاق برگرداند، که تنها زبانی است که می‌تواند مردم را برانگیزاند و آنان را به خدمت نظام حکومت درآورد، و در عین حال صلاح و خوش بختی آنان را نیز مهیا سازد. تا این حد، فلاسفه مخالف هر گونه تلاشی بودند که توده‌ی عوام را به فلسفه برانگیزانند. زیرا آن ها گمان می‌کردند که فلسفه موجب فتنه است، اندیشه‌ی غیر قابل هضم در میان توده‌ی مردمی که نمی‌توانند آن را دریابند باعث خواهد شد آن‌ها اعتقاد و وابستگی خویش را به سنت‌ها از دست بدهند، بدون آن که آرامش و تسلی موجود در خرد به آن‌ها داده شود. این یک پاسخ مشخص به مسأله‌ی رابطه‌ی میان فلسفه و سنت‌های ادیان توحیدی بود.

عقل و عصر روشنگری

سومین پیشرفت بزرگ در تاریخ که به این پرسش مربوط است عصر روشنگری است. در این‌جا عقل معنایی کاملاً متمایز یافت. تا حدودی، عصر روشنگری به میراث فلسفی قرون میانه گوش فرا داد. اما سرمشق اجرایی آن علم جدید بود. علم نیوتن سرمشقی برای کل دانش انسانی و تمام فعالیت‌های انسان فراهم نمود. فلاسفه‌ی قرن هجدهم، مذهب را علاوه بر چیزهای دیگر، با فساد روحانیت و قدرت کلیسای کاتولیک رم در اروپا مرتبط دانستند. عکس العمل نسبت به آن چه تاریخ استبداد دینی و تحجر شناخته می‌شد از چندین سو صورت گرفت. پیش‌تر از انقلاب فکری عصر روشنگری، اصلاحات بود که توسط مارتین لوتر آغاز شد. فکر می‌کنم یکی از مهم‌ترین رخداد های تاریخ انسانی زمانی بود که لوتر، انجیل را به یک زبان بومی ترجمه نمود. زیرا به مردم عادی قدرت داد تا به متون مقدس که تا پیش از آن در انحصار روحانیت بود دسترسی یابند. در نهایت، ظهور حکومت ملی نیز در تمام این پیشرفت‌ها اثر گذار بود، زیرا حکومت ملی، اتحاد مسیحیت را شکست، درست مانند از میان رفتن خلافت سنی در قرن حاضر در سال 1924 به وسیله ی کمال آتاترک و شکل گیری حکومت های عرب، همراه با عقب‌نشینی قدرت‌های بریتانیا و فرانسه از مناطق خاور میانه، که تأثیر فراوانی بر نحوه‌ی فهم امروز اسلام داشت.

به سرانجام رساندن «حیات عقلانی»، «اسلام» و «سنت»

تمام این سنت‌های سه‌گانه، یعنی سنت‌های ادیان توحیدی، فلسفه‌ی یونانی و عصر روشنگری در دنیای جدید تحت فشار و پرسش صریح و یا ضمنی قرار گرفته‌اند. دلایل فراوانی برای این وجود دارد. من در این جا تنها به ذکر چند مورد از آن‌ها به طور اشاره بسنده می‌کنم. یکی این حقیقت است که در جهان مدرن، صِرف آگاهی از تکثر فرهنگ‌ها، اعتقاد یک فرهنگ به خود، بدون توجه به دیگر فرهنگ‌ها را دچار مشکل می‌سازد. این امر چنین فرهنگی را در موضع خطر قرار می‌دهد، و به بیانی ملایم‌تر، چالش نسبیت‌گرایی را افزایش می‌دهد. نسبیت‌گرایی بر این اعتقاد است که تمام نظریات، و تمام اندیشه‌ها و ارزش‌ها را می‌توان مطابق زمان و مکان تفسیر نمود. اما اگرتمام آرا و ارزش‌ها را این گونه بتوان تفسیر کرد، اعتماد انسان نسبت به نگاهداشت یک فرهنگ یا سنت واحد شدیداً آسیب می‌بیند. این معضلی است که نسبتاً در مناقشات موجود در انگلیس منعکس است، به عنوان مثال، بحث بر سر این که مدارس باید مذاهب جهان را بی‌طرفانه، و بدون این که موضع مذهبی مشخصی اتخاذ نمایند آموزش دهند. حال آیا وظیفه‌ی تعلیم و تربیت دینی ارايه‌ی واقعیات است یا تلقین عقاید؟ افرادی هستند که خواهند گفت تلقین عقاید به کودکان صورتی از شست و شوی مغزی است. و در مقابل، کسانی هم هستند که اصرار می‌ورزند شیوه‌ی بی‌طرفانه در آموزش مذهب، یعنی تنها بازگویی واقعیات درباره‌ی مذهب، هر چیزی هست، جز تعلیم و تربیت مذهبی.

مسأله‌ی اصلی دیگر زمان ما مربوط به ارتباط فرد با جامعه است. در غرب مدرن گذشته، الگوی غالب که همان الگوی بازار است، نگرش‌ها را به فرهنگ تحمیل می‌کند. فرهنگ در این نوع تفکر، تبدیل به سوپرمارکتی از اندیشه‌ها، ارزش‌ها و نظریات می‌شود، آن‌جا که فرد مطابق ذائقه ـ و نه بر اساس جوهر عینی که میل فرد در آن، آخرین انتخابگر است ـ تصمیم می‌گیرد. بنابراین، اگر من شکل خاصی از زندگی را انتخاب می‌کنم، دلیل آن این نیست که اعتقاد به درست بودن و تناسب ذاتی این انتخاب برای من مسجل شده است، بلکه به این دلیل است که من آن را می‌پسندم. زیرا آزادی دوشا دوش میل و خواسته است، و در نهایت میل و خواست فرد است که حسن و قبح چیزی را تعیین می‌کند. حال این مدل، تصویری متفاوت با الگویی که جای آن را گرفته است از خویشتن ارايه می‌دهد. و اگرچه تا درجه ای ممکن است رهایی‌بخش احساس شود، اما بحران اخلاقی نیز در آن بالقوه نهفته است. زیرا هنگامی که مبنای اخلاق، انتخاب قرار می‌گیرد، به معنی آن است که هیچ چیزی غیر از انتخاب وجود ندارد که تعیین نماید اخلاق عصر چگونه باید باشد. جامعه‌ی متکی بر چنین مفهومی، بیشتر حکم یک انجمن را دارد تا یک هیأت کلی(گشتالت)، یعنی آن کلی که از مجموعه‌ی اجزای خود بزرگ‌تر است. در فرهنگ‌های گذشته، اجتماع در درجه‌ی نخست قرار می‌گرفت و افراد در درجه‌ی دوم؛ افراد مایه‌ی حیات خویش را در واقع از جامعه می‌گرفتند. اما در دنیای معاصر، به جامعه به عنوان محصول تصمیم افراد برای پیوستن به یک دیگر و گرد آمدن در گروه‌هایی تصادفی نگریسته می‌شود، و این خود یکی از بزرگ‌ترین معضلات فرهنگی و فکری را در عصر حاضر پی افکنده است.

برای پاسخ دادن و یا حد اقل پرسیدن این پرسش‌ها و کاویدن این مسایل، که نشانگر نیاز روز دنیای امروز است، ادیان توحیدی نقش بزرگی را ایفا می‌کنند. اما این نقش تنها تحت شرایط خاصی کارگر خواهد بود. یکی از این شرایط، نیاز رو به رشد به یک تفاهم مشترک واقعی است میان ادیانی که دارای منشأ مشترک اند، و یا آن‌چه که ما ادیان ابراهیمی می‌نامیم. توجه به این میراث مشترک، میراث ابراهیمی که منبعی از مسایل و مشکلات مشترک است، مخصوصاً برای مسلمانانی که در جهان غرب به عنوان اقلیت زندگی می‌کنند حائز اهمیت است. شرط دوم درآمیختن با دنیای معاصر است، به این معنا که آن را جدی بگیریم و درک کنیم و نه این که طرد کنیم. نگرش متکلمانه‌ای که دنیای جدید را مقابل تعلیمات سنت اسلام می‌انگارد، و به بیان دیگر، نگرشی که اسلام و دنیای جدید را هم چون بلوک‌های مجزا رودر روی هم می‌نشاند، یک نگرش ناسازگار است. درگیر شدن به معنای تسلیم نیست، بلکه انتقاد نیز شکلی از درگیر شدن است.

یکی از بزرگ‌ترین لغزش‌های مسیحیت پروتستان و الهیات مسیحی پروتستان در تاریخ اخیر این بود که تقریباً تمام مفاهیم دوران مدرن را بر خود حمل نمود. هرگاه عصر و دورانی بگذرد، مفاهیم آن نیز خواهد گذشت. اگر الهیات پروتستان قویاً به مفاهیم مدرن مدرنیته گره بخورد، خود را باز مانده از دیگران خواهد یافت، زیرا در گرایش، رسم و شیوه‌ی یک دوره‌ی خاص متوقف خواهد ماند. و فاصله‌ی حیاتی با جهانی که در آن می‌زید، که همان موهبت آینده‌نگری است را از دست خواهد داد. چگونگی آمیزش کلام اسلامی با دنیای مدرن، بدون این که به اسارت فهم مدرن مدرنیته درآید، امروزه یکی از چالش‌های بزرگ پیش روی تفکر اسلامی است. این که چگونه با این چالش روبه رو خواهد گشت، اینک بیش از حدس و گمان افراد نیست. این مسأله‌ای است که هنوز منتظر قضاوت تاریخ است.


[+] نوشته شده توسط پریناز در 16:3 | |



کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.j28.biz & www.j28.ir & www.bia2funny.ir & www.TakTemp.com

منبع اصلي كدهاي جاوااسكريپت
http://dariushkamani.blogfa.com
> <
java script by:dariushkamani.BLOGFA.COM > <

قالب و كدهاي جاوا > < قالب و كدهاي جاوا > <
بهترين كدهاي جاوا اسكريپت
>